...دختری تنها در همین نزدیکی
دیشب وقتی با بوی دلتنگی هایم آمدی جواب ناشناس: خودت بهتر میدونی که چرا اینقدر غمگین مینویسم...... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است.....؟ تاوان لحظه هایی است که دل میبندیم.... من چیستم؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ.... همان زمان كه در نگاه يكديگر مي خوانديم كه مبادا روزي ديگر اين چنين در كنار هم نباشيم كه مبادا در آينده اي نه چندان دور حسرت داشتن يك ثانيه از حال را بخوريم آغاز جدايي ما همان لحظه بود كه فهميديم بزرگ شده ايم و آن لحظه آرزو كرديم كه كاش كوچك مي مانديم آغاز جدايي ما همان لحظه بود كه زندگي را فهميديم كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم آغاز جداي ما همان لحظه بود كه فهميديم چيزي شبيه عشق در وجودمان است و فهميديم كه عشق جدايي مي آفريند آغاز جدايي ما همان لحظه بود كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد كه فهميديم جز ما كسي در آن نيست آغاز جدايي ما همان روز بود فقط حوصلم زیادی سر رفته.... دلم پر است پر پر...... رفتی.... اومدی... میری.... میای.... حواست هست؟ با این رفتو آمدا دله منو له میکنی.... من ادمم.....شایدم بودم الان دیگه..... نمیدونم....حوصله ندارم..... منتظرم انتظار بده خیلی بد..... *میخوام زود تر تیر برسه..... *برام دعا کنید.... من بودم و تو و یک عالمه حرف… و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد… هیچ گریزگاهی نداشتی...! خیال بوسه ای که اینجا جا گذاشتی اش ، بر لبانم سنگینی می کند ... به خاک می افتم در مقابلت فکر می کنی چیز دیگری هم برای باختن دارم هنوز ؟ لذت ببرد .... نفس بکشد.... هر وقت کم می آورم می گویم اصلا مهم نیست ... ! اما تو که خوب می دانی،نبودنت چقدر مهم است....! *دوس دارم بدون من بهتر بشی.... *منتظر میمونم تا برگردی.....دوباره با هم دوست بشیم... *دوست دارم .......جونم.... آخه چرا بعد از این همه مدت به من زنگ میزنی که چی؟ تازه فراموشت کرده بودم.... تازه عادت کرده بود اون انگشترو دستم نکنم..... اون شب وقتی دوباره شمارتو دیدم خواستم اکش کنم اما دلم ....اما دلم اجازه نداد.... هنوزم من باید غمتو بخورم و هیچی نگم....؟ دارم میترکم.... عادت کرده بودم شبا بدون اینکه بهت فک کنم بخوابم...... برای برگشنت...فال قهوه میگیرم... با هر جرعه ای که مینوشم بیشتر حس میکنم... طعم تلخ حقیقت را... با خوش خیالی فنجانی دیگر میریزم اینبار با شکر... کاش بودیو همین جوری نوشتم...... خوبه که میای نظر میدی...دلم تنگ شده برات.... دوست دارم.....ناشناخته باقی بمون..... که چه ساده لوحانه پایه شده بودم برای خیالت.... تا تخت شود تا با هر آنکه دوس داری روی آن هرزه گی را معنی کنی....... *۶روز دیگه تولدمه.....کاش بودی.....
ماه هم مثل من هول کرده بود!
چهره اش را دیدی؟!زرد زرد بود...
هیچ نگفتی و باران نگاهت را بر چشمانم باریدی
نپرسیدی از حالم
می خواستم بگویم...
می خواستم از انتظار تو بگویم...
که چه زجری بود اما این دلم صدایش در نمی آمد
انگارلال شده بود !!
دیدمت که می روی دوباره خواستم فریاد بزنم نه !!
انتظار دوباره نه!!
وقتی از خواب پریدم
بالشم بوی دلتنگی می داد
دوباره کی برمی گردی؟!


گریز از یک گناه بود
هر فریاد
گریز از یک
گریز از یک تنهایی عمیق
افسوس که تو

با دیدنش رخسارت تغییر می کند ....
و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد....
مهم نیست که او مال تو باشد....
مهم این است که فقط باشد....
زندگی کند ...
در زمانی که وفا
قصه برف تابستان است
و صداقت گل نایابی
دور چشمان پاک شقایق ها
عابر بی عاطفه غم جاریست
به چه کس باید گفت ...؟
با تو انسانم و خوشبخت ترین....
| Design By : Night Skin |


